دنیای شعر

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

                                                  کاظم بهمنی

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 19:2 توسط لاله| |

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بگذار تا سپيده بخندد به روي ما

بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

***

بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم

بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

***

بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست

بنشين و جاودانه به آزار من مكوش

يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست

***

بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي

شايد نماند فرصت ديدار ديگري

آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست

غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟

***

بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين

امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...

***

اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور

مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!

مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد

مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

***

درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ

خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز

ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -

با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز

*****

فریدون مشیری
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 5:38 توسط لاله| |

همرنگ گونه هاي تو مهتابم آرزوست
چون باده ي لب تو مي نابم آرزوست

اي پرده پرده چشم تو ام باغ هاي سبز
در زير سايه ي مژه ات ، خوابم آرزوست

دور از نگاه گرم تو ، بي تاب گشته ام
بر من نگاه کن ، که تب و تابم آرزوست

تا گردن سپيد تو گرداب راز هاست
سرگشتگي به سينه ي گردابم آرزوست

تا وا رهم ز وحشت شب هاي انتظار
چون خنده ي تو مهر جهانتابم آرزوست

فریدون مشیری

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 7:13 توسط لاله| |

شب، آن چنان زلال ، که مي شد ستاره چيد
دستم به هر ستاره که مي خواست مي رسيد
نه از فراز بام
که از پاي بوته ها
مي شد تو را در آينه هر ستاره ديد
در بيکران دشت
در نيمه هاي شب
جز من که با خيال تو مي گشتم
جز من که در کنار تو ، مي سوختم غريب
تنها ستاره بود که مي سوخت

تنها نسيم بود که مي گشت

فریدون مشیری

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 14:24 توسط لاله| |

هر روز اگر يک بوسه مهمان تو باشم
عمري به شيريني غزل خوان تو با شم

با من اگر پيمان نگهداري به ياري
من تا نفس دارم به پيمان تو باشم

عشق تو شد فرمانرواي هستي من
تا هر چه فرمايي به فرمان تو باشم

گر در تو حيران مانده ام بر من ببخشاي
من، دوست مي دارم که حيران تو باشم

حيران چشمان تو بودن رستگاريست
بگذار تا حيران چشمان تو باشم

فریدون مشیری

نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 22:30 توسط لاله| |

آن کس که درد عشق بداند
اشکي بر اين سخن بفشاند
اين سان که ذره هاي دل بيقرار من
سر در کمند عشق تو، جان در هواي توست
شايد محال نيست که بعد از هزار سال
روزي غبار مارا ، آشفته پوي باد
در دوردست دشتي از ديده ها نهان
بر برگ ارغواني
پيچيده با خزان
يا پاي جويباري
چون اشک ما روان
پهلوي يکدگر بنشاند
ما را به يکدگر برساند

فریدون مشیری

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 16:35 توسط لاله| |

اگر ماه بودم، به هر جا که بودم
سراغ تو را از خدا مي گرفتم
وگر سنگ بودم ، به هر جا که بودي
سر رهگذار تو جا مي گرفتم

اگر ماه بودي-به صد ناز- شايد
شبي بر لب بام من مي نشستي
وگر سنگ بودي ، به هر جا که بودم
مرا مي شکستي ، مرا مي شکستي

فریدون مشیری

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:26 توسط لاله| |

زسرعشق حرفی در میان نیست

نشانی در جهان زین بی نشان نیست

هم آغازش بجز،افروختن نیست

هم انجامش به غیرسوختن نیست

چراغ عشق عالم بر فروزد

ولی باهرکه آمیزد،بسوزد

حسینی قزوینی

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:10 توسط لاله| |

راست گفتی عشق خوبان آتش است

سخت می سوزاند اما دل کش است

من کجا و ترک آن مهوش ،کجا

دل کجا پرهیز ازاین آتش کجا

شادمانم گرچه در این آتشم

روز و شب می سوزم،اما دل خوشم

از خدا خواهم که افزونش کند

دل اگر دم زد ،پرازخونش کند

کاش ازاین آتش تو را بودی خبر

با خبر بودی که این بی دادگر

شعله اش هرچند افزون تر شود

سینه ازآن هرچند پرخون تر شود

ناله را هرچند سازد زارتر

هرچه دارد دیده را خون بارتر

باغ دل را با صفاتر می کند

مرغ جان را خوش نواتر می کند

حسین قلی مستعان

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 8:23 توسط لاله| |

 

مرا با سوزجان بگداز وبگذر

 

اسیر و ناتوان بگذار و بگذر

 

چو شمعی سوختم از آتش عشق

 

مرا آتش به جان بگذار و بگذر

 

دلی چون لاله بی داغ غمت نیست

 

بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

 

مرا بایک جهان اندوه جانسوز

 

تو ای نامهربان بگذار و بگذر

 

دو چشمی را که مفتون رخت بود

 

کنون گوهر فشان بگذار و بگذر

 

در افتادم به گرداب غم عشق

 

مرا در این میان بگذار و بگذر

 

حمید مصدق

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 8:59 توسط لاله| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ