دنیای شعر
بنشين، مرو،
چه غم كه شب از نيمه رفته است بگذار تا
سپيده بخندد به روي ما بنشين، ببين
كه دختر خورشيد "صبحگاه" حسرت خورد ز
روشني آرزوي ما *** بنشين، مرو،
هنوز به كامت نديده ايم بنشين، مرو،
هنوز كلامي نگفته ايم بنشين، مرو،
چه غم كه شب از نيمه رفته است *** بنشين، مرو،
كه در دل شب، در پناه ماه خوش تر ز حرف
عشق و سكوت و نگاه نيست بنشين و
جاودانه به آزار من مكوش يكدم كنار
دوست نشستن گناه نيست *** بنشين، مرو،
حكايت "وقت دگر" مگوي شايد نماند
فرصت ديدار ديگري آخر، تو نيز
با منت از عشق گفتگوست غير از ملال
و رنج از اين در چه مي بري؟ *** بنشين، مرو،
صفاي تمناي من ببين امشب، چراغ
عشق در اين خانه روشن است جان مرا به
ظلمت هجران خود مسوز بنشين، مرو،
مرو كه نه هنگام رفتن است!... *** اينك، تو
رفته اي و من از راه هاي دور مي بينمت به
بستر خود برده اي پناه! مي بينمت -
نخفته - بر آن پرنيان سرد مي بينمت
نهفته نگاه از نگاه ماه *** درمانده اي
به ظلمت انديشه هاي تلخ خواب از تو
در گريز و تو از خواب در گريز ياد منت
نشسته برابر - پريده رنگ - با خويشتن -
به خلوت دل - مي كني ستيز
***** همرنگ گونه هاي تو مهتابم آرزوست فریدون مشیری تنها نسيم بود که مي گشت فریدون مشیری فریدون مشیری فریدون مشیری اگر ماه بودم، به هر جا که بودم زسرعشق حرفی در میان نیست نشانی در جهان زین بی نشان نیست هم آغازش بجز،افروختن نیست هم انجامش به غیرسوختن نیست چراغ عشق عالم بر فروزد ولی باهرکه آمیزد،بسوزد حسینی قزوینی راست گفتی عشق خوبان آتش است سخت می سوزاند اما دل کش است من کجا و ترک آن مهوش ،کجا دل کجا پرهیز ازاین آتش کجا شادمانم گرچه در این آتشم روز و شب می سوزم،اما دل خوشم از خدا خواهم که افزونش کند دل اگر دم زد ،پرازخونش کند کاش ازاین آتش تو را بودی خبر با خبر بودی که این بی دادگر شعله اش هرچند افزون تر شود سینه ازآن هرچند پرخون تر شود ناله را هرچند سازد زارتر هرچه دارد دیده را خون بارتر باغ دل را با صفاتر می کند مرغ جان را خوش نواتر می کند حسین قلی مستعان مرا با سوزجان بگداز وبگذر اسیر و ناتوان بگذار و بگذر چو شمعی سوختم از آتش عشق مرا آتش به جان بگذار و بگذر دلی چون لاله بی داغ غمت نیست بر این دل هم نشان بگذار و بگذر مرا بایک جهان اندوه جانسوز تو ای نامهربان بگذار و بگذر دو چشمی را که مفتون رخت بود کنون گوهر فشان بگذار و بگذر در افتادم به گرداب غم عشق مرا در این میان بگذار و بگذر حمید مصدق می گویند رسم زندگی چنین است...می آیند...می مانند...عادت می دهند...و می روند وتو درخود می مانی وتو تنها می مانی.
راستی نگفتی رسم توهم این چنین است؟... مثل همه ی فلانی ها...
چون باده ي لب تو مي نابم آرزوست
اي
پرده پرده چشم تو ام باغ هاي سبز
در زير سايه ي مژه ات ، خوابم
آرزوست
دور از نگاه گرم تو ، بي تاب گشته ام
بر من نگاه کن ، که تب و
تابم آرزوست
تا گردن سپيد تو گرداب راز هاست
سرگشتگي به سينه ي گردابم
آرزوست
تا وا رهم ز وحشت شب هاي انتظار
چون خنده ي تو مهر جهانتابم
آرزوست
دستم به هر ستاره که مي خواست مي رسيد
نه از فراز بام
که از پاي بوته ها
مي شد تو را در آينه هر ستاره ديد
در بيکران دشت
در نيمه هاي شب
جز من که با خيال تو مي گشتم
جز من که در کنار تو ، مي سوختم غريب
تنها ستاره بود که مي سوخت
عمري به شيريني غزل خوان تو با شم
با من اگر پيمان نگهداري به ياري
من تا نفس دارم به پيمان تو باشم
عشق تو شد فرمانرواي هستي من
تا هر چه فرمايي به فرمان تو باشم
گر در تو حيران مانده ام بر من ببخشاي
من، دوست مي دارم که حيران تو باشم
حيران چشمان تو بودن رستگاريست
بگذار تا حيران چشمان تو باشم
اشکي بر اين سخن بفشاند
اين سان که ذره هاي دل بيقرار من
سر در کمند عشق تو، جان در هواي توست
شايد محال نيست که بعد از هزار سال
روزي غبار مارا ، آشفته پوي باد
در دوردست دشتي از ديده ها نهان
بر برگ ارغواني
پيچيده با خزان
يا پاي جويباري
چون اشک ما روان
پهلوي يکدگر بنشاند
ما را به يکدگر برساند
سراغ تو را از خدا مي گرفتم
وگر سنگ بودم ، به هر جا که بودي
سر رهگذار تو جا مي گرفتم
اگر ماه بودي-به صد ناز- شايد
شبي بر لب بام من مي نشستي
وگر سنگ بودي ، به هر جا که بودم
مرا مي شکستي ، مرا مي شکستي
فریدون مشیری
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








